Friday, August 31, 2007

این نوشتار اخیراً در یکی از جراید منتشر شده است

خاستگاههای تاریخی فلسفۀ تکنولوژی

حسین کاجی


خاستگاه فلسفه­های مرتبۀ دوم چون فلسفۀ دین و فلسفۀ تاریخ به اندیشه­های هگل بر می­گردد هرچند آنچه متفکران تحلیلی از این عناوین می­فهمیدند با آنچه هگل مدنظر داشت بسی متفاوت است. معروف است که برای اولین بار یکی از نوهگلیان به نام ارنست کاپ مفهوم فلسفۀ تکنیک یا فلسفۀ تکنولوژی را به کار برد . با این همه، چندین جریان به رشد فلسفۀ تکنولوژی کمک کردند که یکی جریان پراگماتیسم بود . تأکید بسیار جان دیوئی و دیگران بر مفاهیمی چون: آموزش، دموکراسی و هنر گویی فلسفه را به زندگی عادی نزدیک می­کرد. او در باب صنعت و تکنولوژی نیز سخنانی ارائه کرده است. برای وی فلسفه فعالیتی فکری بود که معطوف به زندگی متعارف قلمداد می­شد. پوزیتیویسم نیز با محدود کردن فلسفه به کارهای تحلیلی و زبانی و تأکید بر فلسفۀ علم در اینجا نقشی ایفا می­کند. به تعبیر دیگر با فلسفۀ علم بسیاری از فلسفه­های مرتبۀ دوم چون فلسفۀ تکنولوژی فرصت بروز پیدا کردند. اما پدیدارشناسی با تأکید بر اینکه فلسفه، علم پدیدار است و این جریان با هوسرل آغاز می­شود و به هایدگر می­رسد نقشی اساسی در بازتعریف نقش و کارکرد فلسفه ایفا می­کند. در این رویکرد هر پدیداری می­تواند موضوع فلسفه باشد و تکنولوژی نیز از جملۀ این پدیدارها است

ارتباط میان فلسفه و تکنولوژی از جهت تاریخی در چندین سطح قابل بررسی است. در دورۀ یونان باستان بسیاری از تکنولوژیها از دید هنر نگریسته می­شدند. با این همه در این جهان تفکر نظری بر تفکر عملی و تفکر عملی بر تفکر تولیدی مرجح است. حتی افلاطون هنر را در ذیل تفکر نظری بررسی می­کند چراکه در نظام فکری وی هنر تقلید از طبیعیت است هرچند نمی­تواند مثل را نشان دهد و به
تعبیر دیگر هنر نزد افلاطون معرفتی نازل است

در قرون وسطا انواع و اقسام هنرها بخصوص هنرهای دینی رواج داشتند و علاوه بر این امپراتوری روم بسیاری از دستاوردهای فنی و تکنولوژیک دیگر را به استخدام خود در می­آورد اما فلسفه به تأمل در باب این دستاوردها نمی­پردازد و الهیات و دین موضوعات اساسی فلسفه هستند. در اواخر این عصر شاهد هنرمندان و مخترعان زیادی هستیم که گاهی هر دو ویژگی هنر و اختراع را توأمان دارا هستند. گالیه­ای پیدا می­شود که برای تلسکوپ عدسی می­سازد و داوینچی­ای ظهور می­کند که ابزارهایی برای جنگ و پرواز و دریانوردی اخترع می­کند. گالیه حتی ابزارهایی برای محاسبه و اندازه­گیری اختراع می­نماید. بدین جهت است که او را نباید یک دانشمند نظری دانست بلکه وی یک دانشمند تکنیکی است. در این عصر است که ارتباط علم و تکنولوژی نزدیکتر می­شود. بسیاری از قوانین علمی در این دوره به جهت مسائلی که در صنعت به وجود آمدند حادث می­شوند. به طور مثال قوانین ترمودینامیک از مسائل ماشین بخار حادث شدند. فیلسوفان البته به این نسبتها توجه کردند اما بسیار دیر چون آنها معمولاً تکنولوژی را پدیده­ای جنبی قلمداد می­کردند. آنها تصور نمی­کردند روزی برسد که تکنولوژی به عنوان موضوع جدی فلسفه وارد عمل شود. آنها حداکثر تکنولوژی را محصول و فرزند علم می­­دانستند و قواعد علمی را به تکنولوژی تعمیم می­دادند

اگر بخواهیم نگاهی تاریخی به قضیه بیندازیم می­توانیم بگوییم که "تخنه"­ای که افلاطون و ارسطو به کار می­برند با تکنولوژی تمایزاتی دارد. از جمله اینکه تخنه برای کار هنری هم اطلاق می­شود. اگر اثری با دقت و ظرافت و زیبایی ساخته شود یونانی بدان تخنه می­گوید. راهی طولانی پیموده می­شود که این تفکر به تفکر راجر بیکن و فرانسیس بیکن می­رسد. بخصوص با فرانسیس بیکن ما شاهد نگاهی دیگر به تکنولوژی هستیم و او تصرف در طبیعت و شکنجۀ طبیعت را برای اهداف انسانی مجاز اعلام می­کند. او با شعارش "معرفت قدرت است" گونه­ای تمایز میان جهان خود و جهان یونانی را بیان می­نماید. جالب اینجا است که هرچند دکارت پدر علم و جهان جدید است و پاره­ای از آموزه­های وی باعث رشد تکنولوی شده­اند خود بدان اعتقادی ندارد. به نظر وی تکنولوژی از آنجا که نمی­تواند کمال قیاس را فراچنگ آورد قابل اعتماد نیست. او نگران تقلید از طبیعت بود همچنانکه افلاطون نگران تقلید از حقیقت بود

بیشترین تأمل فلسفی در باب تکنولوژی را انقلاب صنعتی به وجود آورد. در این زمینه مارکس از تأثیرگذارترین افراد است. مارکس را باید مبدع فلسفۀ عمل دانست. اوست که نسبت به ارتباط نظر و عمل حساس بود و نظر را تابع عمل در نظر می­گرفت. اما شاید مهمترین آموزۀ وی که میان فلسفه و تکنولوژی پل می­زند این آموزه است که ابزارهای مادی تولید با تکنولوژیها شکل می­گیرند. بدین­گونه تکنولوژی وارد تأمل فلسفی می­شود. او نقش این تکنولوژیها را در سه نظام فئودالی، سرمایه­داری و کمونیستی به بررسی می­نشیند. با این همه نزد مارکس تکنولوژی عاقبت جنبه­هایی از مضامین اجتماعی و سیاسی قلمداد می­گردد

با دو جنگ جهانی معروف سدۀ بیستم و بخصوص جنگ جهانی دوم بود که تکنولوژی بجد به موضوعی فلسفی مبدل شد. سه تن در این زمینه پیشتاز هستند. یکی نیکلاس بردایف است و دو تن دیگر مارتین هایدگر و اورگاتا ای گاست. جان دیوئی هم همانطور که ذکر آن رفت به تکنولوژی به عنوان پدیده­ای مهم نگریست اما جو غالب این زمان متأثر از تحولات دوران تلقی بدبینانه به تکنولوژی است. بردایف و گاست به تکنولوژی به عنوان منشای تهدید برای آموزش، فرهنگ، جامعه و سنت می­نگریستند. تصورآنها این بود که تکنولوی بشر را توده­ای می­آفریند اما دیوئی نگاهی مثبت بدان داشت و تمایز میان آن و علم قایل نبود. او علم را حالتی از تفکر تکنولوژیک می­دید. با وجود تأثیری که افکار این بزرگان در شکل­دهی به فلسفۀ تکنولوژی داشتند بی­تردید مهمترین متفکر در حوزۀ "فلسفۀ تکنولوژی " مارتین هایدگر فیلسوف معروف آلمانی قرن بیستم است که اندیشه­های وی را در این زمینه در مقال بعد بسط می­دهیم